قصه عشق یک مرد جوان!!!!
من سرم تو کار خودم بود.....

بعد یه روز یه نفر رو دیدم.....

اون این شکلی بود!


ما لحظات خوبی با هم داشتیم....

من یه کادو مثل این بهش دادم

وقتی او هدیه منو قبول کرد من اینجوری شدم !

ما تقریباً هر شب با هم گفتگو میکردیم


و این وضع من توی اداره بود

وقتی همکارام منو دوستم رو دیدن ایجوری نگاه میکردن ....

ومن اينجوري بهشون جواب ميدادم ....

اما روز والنتاین ، اون یک گل مثل این داد به یه نفر دیگه..

و من اینجوری بودم ....1

بعدش اینجوری شدم ....1


احساس من اینجوری بود ....1

بعد اینجوری شدم …1

بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …1

پدر عاشقی بسوزه !1

+ نوشته شده در ساعت توسط حاج مجتبی
|
این سایت بر اساس قوانین جاری جمهوری اسلامی ایران فعالیت نموده و موارد مغایر با این قوانین در آن جائی ندارد، یا علی